پارت سیزده :

_ امروز که با توپ پر و واسه دعوا اومدی! من با دلتنگیم چی‌کار کنم مامان جان؟ یه روزایی نفسم بند میاد از نبودنت!
دلتنگی و نگرانی برای مادرش بزرگ‌ترین عذاب زندگی‌اش بود. دلش می‌خواست او را هم پیش خودش ببرد اما دستش برای این کار بسته بود.
کلافه چنگی میان موهای سرکشش زد و آن‌ها را عقب داد.
_ من که اراده کنی پیشتم. اصلا اگه بخوای می‌برمت پیش خودم...
سمیرا با لبخند تلخی صورت او ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسم من مهم نیست

    0

    اینکه بدونم چرا سمیرا با یاسر ازدواج کرده

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😎😎به زودی همه چیز روشن میشه

    ۱۲ ماه پیش
  • maryam

    1

    بنظرم یاسر عاشق سمیرا بوده اما طاها و سمیرا عاشق بودن و ازدواج کردن حتی بنظرم میاد که یاسر تو مرگ طاها نقش داشته باشه تا سمیرا رو بدست بیاره😁

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بریم جلو ببینیم چقدرش درست در میاد😁😎

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    0

    خیلی بده حال بخاطررسم میراث یاسرازدواج کرده یانه بخاطرخواسته دلش🙏🤔

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بریم جلوتر ببینیم دلیلش چی بوده😎

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!